افلاطون و ناسزاهاي نيچه و پوپر! فيلسوفان، كمتر با هم تعارف دارند. چه بسا اصلاً آداب داني را هم فراموش كنند و در برابر چشمان خلايق، يقه يكديگر بچسبند و حسابي از خجالت يكديگر، درآيند! يكي از فيلسوفاني كه شايد تندترين تعابير درموردش به كار برده شده، «افلاطون» است. در زير، نظرات پوپر و نيچه را درمورد افلاطون ميخوانيم، با اين تذكر كه خواننده فهيم بايد بفهمد كه اين واژهها، با زبان عاميانه نبايد تفسير شوند و شناخت فلسفي از افكار اين فيلسوفان، شرط اصلي درك عمق اين ناسزاگوييها است: * كارل، ريموند، پوپر فيلسوف اتريشي در اثر مشهور خود «جامعه باز و دشمنان آن» برگردان عزت اللّه فولادوند، (انتشارات خوارزمي، تهران). افلاطون را نشانه حقارت انساني مينامد! * فردريش ويلهم نيچه، فيلسوف مشهور اگزيستانسياليست در اثر مشهور خود به نام: «غروب بتها؛ يا چگونه ميتوان با پتك، تفكر فلسفي كرد » افلاطون را زمينه ساز بدبختي بزرگي ميداند كه نهايتاً به «صليب» منجر گرديد. (مقصود اين است كه چگونه ميتوان از طريق تفكر فلسفي بتشكني كرد؛ يا: فلسفهي من پتكي است) براي بت شكني. او دربارهي افلاطون ميگويد: «او در نظر من به اندازهاي واعظ اخلاق و مسيحي مآب است -و ميدانيم كه مفهوم نيك به عقيدهي او برترين مفاهيم است- كه ميل دارم دربارهي پديدار افلاطون عبارت خشن نيرنگبازي برتر را... بر همهي عبارات ديگر ترجيح دهم. درس آموختن اين آتني از مصريان براي آدميان بسيار گران تمام شده است... بدبختي بزرگ دنياي مسيحيت آيدهآل گيرا و دو معنايي افلاطون است كه سبب شد طبايع شريف دورهي باستان دربارهي خود دچار سوءفهم شوند و پاي در راهي بنهند كه به صليب انجاميد.» * اما بقيه فيلسوفان به اين تندي از افلاطون ياد نكردهاند. مثلاً مارتين هايدگر اين فيلسوف قرن 20 درمورد افلاطون در كتاب خود با عنوان نظريهي افلاطون دربارهي حقيقت ميگويد: «تفكر افلاطون تابع تحول ماهيت حقيقت است؛ تاريخ اين تحول، تاريخ فلسفهي مابعدالطبيعي شده است كه تحقق بلاشرطش در فلسفهي نيچه آغاز ميشود. از اين رو فلسفهي افلاطون... چيزي متعلق به گذشته نيست بلكه زمان حال تاريخي است ولي نه به عنوان تأثير تاريخي يا تقليد دورهي باستان يا حفظ سنت. آن تحول ماهيت حقيقت، به عنوان واقعيت بنيادي حاكم بر همه چيز تاريخ جهان كه در حال ورود به جديدترين دورهي جديدش است، حضور دارد.» هايدگر معتقد است كه معني حقيقت در طول تاريخ متحول ميشود: پيش از افلاطون، در دورهي فيلسوفان پيش از سقراط، حقيقت به معني ظهور وجود است، به معني روشني و آشكاري وجود (Offenbarheit) ؛ و فلسفه، شناساييِ وجود است؛ و در فلسفهي افلاطون و پس از افلاطون حقيقت به معني درستي (Richtigkeit) است. در اين مرحله فكر به وجود (Sein) نظر ندارد بلكه همهي توجهش معطوف موجود (das Seiende) است چنان كه افلاطون موجود (موجود معقول، موجود حقيقي، موجود ايدهآل) را اصل و حقيقت ميداند و همهي اشيا ديگر را اشباح و سايههاي حقيقت (و هايدگر اين حالت را فراموش شدگي وجود Seinsvergessenheit مينامد) حال آنكه وجود اصل و روشنايي است و موجود شيء مريي در روشنايي. به عقيدهي هايدگر فراموش شدگي وجود كه با فلسفهي افلاطون آغاز شده است به طور دائم پيش ميرود تا در فلسفهي نيچه صيرورت (das Werden) به مرتبهي حقيقت به معني حقيقي بركشيده ميشود. به همين مناسبت هايدگر فلسفهي نيچه را فلسفهي افلاطوني معكوس (umgekehrte Platonismus) مينامد. مخالفان هايدگر و مدافعان افلاطون ميگويند هايدگر انديشهي افلاطوني را نفهميده است زيرا مخصوصاً مكالمهي سوفيست افلاطون (235 به بعد) نشان ميدهد كه اصل در نظر افلاطون وجود است نه موجود. اينان معتقدند كه هايدگر مكالمهي سوفيست را اصلاً نخوانده يا به دقت نخوانده است.
کد مطلب: 130
|

| rasam_eng@yahoo.com |
| من به پوپر ارادت خاصي دارم ولي واقعيت اين است كه به قول يك فيلسوف (ُُُفلسفه چيزي نيست جز مشتي حواشي بر افلاطون ) .در دنياي فلسفه حرفي گفته نشده كه ريشه اي در افلاطون نداشته باشد .شما حتي اگر دشمن افلاطون باشيد نمي توانيد از كنار نام او بي تفاوت گذر كنيد. |
| پنجشنبه 2 دي 1389 ساعت 01:32 |
| بعد از سلام / فکر میکنم اگر از لحاظ تاریخ تکامل فلسفه را مورد نظر قرار دهیم افلاتون جز چهرهای اولیه قرار میگیرد . چهره ها در فراز و نشیب این پر وسه به لحاظ تاريخ و مو قعیت تاریخ اندیشه نقشهايی را بازی کرده اند که افلاطون هم یکی از این چهره هاست . همانطور که فلسفه خود با سوال متولد شده و سوال هم از وجود و موجود تا امروز به جواب ننشسته . همانطور که راز خود اندیشیدن انسان یعنی عنصري که توانايی فهم را دارد معلوم نیست و فلسفه هم به جواب نهايی نخواهد رسید .بهر صورت ذهن ادمی در جستجو بوده و نسبت این جستجو متفاوت است.افلاطون یکی از این ذهنهای جستجو گر است .این تسلسل از انروز تا امروز از سقراط /ارسطو /افلاطون تا پوپر و هابر ماس وابن سینا و فارابی به گفتمان فلسفی شکل داده که خود نشان از جستجوی موجود برای شناخت وجود است. در واقع ما در صدد شناخت خویشیم و از این شناخت پا به بیرون میگذاریم که فلسفه خود یکی از ابزارهاست. |
| سه شنبه 19 خرداد 1388 ساعت 16:00 |
| تفكر هايدگري زمينه سازه فاشيسم است |
| سه شنبه 1 ارديبهشت 1388 ساعت 15:11 |
خسته نباشيد وبسايتتون عاليه فقط يه لطفي بكنيد و رفرنس ذقيق ائن مطلبي رو كه توي خواندنيها زدين درباره ي انتقاد پوپر از افلاطون رو برام بفرستين يا تو وبسايتتون و تو همون صفحه بزنين.
چون من نتونستم پيدا كنم و احتملا درست و دقيق نديدم .
لطفا اين لطفو در حقم بكنين.مرسي |
| شنبه 15 ارديبهشت 1386 ساعت 12:01 |
|