خواندنی ها پرسش و پاسخ سخن ما فيلسوفان امروز ايران اساتيد فلسفه
كي‌ يرگكارد : در عصري‌ گرفتار آمده‌ايم‌ كه‌ عاطفه‌ به‌ سود علم‌ از صحنه‌ پاك‌ شده‌ است‌.     ::    بودا : مرد با اين‌ ستوران‌ به‌ كشوري‌ نمي‌رسد كه‌ پاي‌ كسي‌ بدان‌ نرسيده‌:جايي‌ كه‌ مردِ رام‌ با خودِ رام‌ به‌ آنجا مي‌رود.     ::    گزنوفون‌ : همه‌ چيز از خاك‌ است‌ و همه‌ چيز در خاك‌ پايان‌ مي‌يابد.     ::    بودا : اگر همراهيْ دورانديش‌ نيافتي‌ تا با تو زندگي‌ كند، خوش‌رفتار باشد و روشن‌، همچون‌ شاهي‌ كه‌ سرزميني‌ فتح‌ شده‌ را رها مي‌كند، آن‌گاه‌ تو نيز تنها برو؛ به‌ كردار يكي‌ پيل‌ در جنگل‌.     ::    نيچه‌ : زاهدانه‌ترين‌ حرفي‌ كه‌ شنيده‌ام‌:«در عشق‌ حقيقي‌، روح‌ است‌ كه‌ تن‌ را در آغوش‌ مي‌گيرد».     ::    بودا : اي‌ سازنده‌ خانه‌! اكنون‌ تو را ديده‌ام‌، تو ديگر باره‌ اين‌ خانه‌ را نمي‌تواني‌ ساخت‌. لنگه‌ي‌ خر پاهايت‌ همه‌ شكسته‌ است‌ و تيرِ كاكلهايت‌ خراب‌ شده‌ اما دل‌ من‌، به‌ فرونشاندن‌ تشنگيها رسيده‌ است‌.     ::    دكارت‌ : وقتي‌ كه‌ خداوند ما را خلق‌ مي‌كرد، تصور فطري‌ خودش‌ را در ذهن‌ ما، مهر نمود.     ::    اسپينوزا : مقصود من‌ از خدا، موجود مطلقاً نامتناهي‌ است‌، يعني‌ جوهري‌ كه‌ متقوم‌ از صفات‌ نامتناهي‌ است‌.     ::    هگل‌ : فلسفه‌ من‌، شبيه‌ دايره‌ است‌:در آن‌، آغاز همان‌ انجام‌ و انجام‌، همان‌ آغاز است‌.     ::    بودا : چه‌ سهل‌ است‌ تنيدن‌ به‌ كارهاي‌ بد، و چه‌ صعب‌ است‌ تنيدن‌ به‌ سودمند و نيك‌.
آرشيو شبنامه های يک وجودگرا

دن کیشوت قبیله ما!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ خواب و بیداری را به هم می آمیزد. و رویا و زندگی را. و گذشته و حال را.

اگر انسان سده های میانه «مخلوق» بود و انسان مدرن «سوژه» شد٬ دن کیشوت قبیله ما انسان را «سوژه ی مخلوق» میداند! دن کیشوت قبیله ما همیشه التقاط و بخیه زدن از روی کار را دوست دارد!

آسیاب بادی دن کیشوت قبیله ما٬ فلسفه است. او دوست دارد فلسفه را به سلاخ خانه ی «مهندسی» بفرستد تا همه اضلاعش٬ راست گوشه شود! فنجانی است که خیال گنجای جهان دارد!

دن کیشوت قبیله ما٬ ناجی علم تفسیر است. او کتاب مقدس را بدست تیغ «عقلانیت مدرن» می سپارد و عطای «محکمات» قلیل را به لقای «متشابهات» کثیر می بخشد. شرار بولهبی است که خیال نسیم صبا از خود دارد!

دن کیشوت قبیله ی ما دنبال بازگرداندن عصری است که دورانش به سرآمده٬ عصری که بقول بردیایف٬ عاطفه به سود علم از صحنه پاک شده است. او به گورکنان تاریخ پول اوقافی می دهد تا «پوزیتیویسم» را از گور به در آورند!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ انیشتین را به مصاف نیچه می برد تا جلوی مرگ خدا را بگیرد. اما وقتی بازمی گردد٬ تراژدی بزرگتر می شود. با مرگ انگاره های انیشتین٬ خدا پیشاپیش مرده است!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ گاه خود را در پوست نلسون ماندلا می بیند و گاه٬ هم سخن با مارتین لوتر٬ فرمان پروتستانتیسم (احیا دینی) صادر می کند!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ مهبانگ را بر لوح رنگین اراجیف٬ با واژه هایی لوکس ٬ عوامانه و مطربانه می خواند و گمان می برد که تاریخ را به هدایت ایستاده است!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ پوزیتیویسم را تا مغز استخوان بلعیده و اخلاق را پس داده است. (فرانکل گفت: اگر آنطور که پوزیتیویست ها می گویند انسان چیزی بیش از یک ماشین پیچیده نیست٬ پس کشتار «اشتاین هاف» مجاز می نماید.)

دن کیشوت قبیله ما ابن الوقت نیست٬ اما هر قدرتی که (چه نیک و چه بد) سر کار بیاید٬ اول «رفورمیست» و «ژاکوبن» است٬ بعد خیلی زود تواب می شود!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ استاد پانتومیم است٬‌اما کفاش خوبی نیست. پاپوش هایش تنگ است و مردم را می آزارد! از بیم بزه های خود کرده٬ به جلو می گریزد! اصل اخلاقی پوزیتیویستی او٬ ماکیاولی را هم درمانده کرده است!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ بدلیجات را می خرد اما طلای ناب را می رباید. از کلاه برداری بیزار است اما عواید کلاه گذاری هایش را نیز پیشکش «پیشتازان راه آسمان» می نماید. دن کیشوت ما عاشق راه و رسم رابین هود است!

دن کیشوت قبیله ی ما٬ قلبی به نازکی دل کبوتر دارد. با این حال آنقدر بی رحمی «ژاکوبنی» دارد که بر پس کله ی خویش خراش کشد و ۱۰۰ روز طول درمان بگیرد!

دن کیشوت قبیله ی ما...

دن کیشوت قبیله ی ما٬ ژانوس است. آمیزشی از «خرد» و «شرافت»! و راستی جای سروانتس خالی که از گور برخیزد و رنگ باختگی قهرمان داستانش را در روزگار ما به چشم خود ببیند.

م.م. فرید

۹۰/۹/۱۰

کد مطلب: 1752

     
 
تايپ فارسی تايپ انگليسی
 
  نمايش آدرس ايميل شما به سايرين